سلوا عزیز دل مامانسلوا عزیز دل مامان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

سلوا پرنده بهشتی ما

اینم عکس های تولد سلوا جون

خشملم...........عسلکم............نازکم................عمرکم.......................... زیبا ترین لحظه زندگیم همنفس شدن با نفسهای توست........................... وبهترین صدا شنیدن خنده های توست.................................. چه لطیف است حس آغازي دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! خوش اومدی عزیزم عسلکم عاشق اینکاراتم اگه بابایی میدونست که نمیترسی برات بیشتر ابشار میخرید اینم از اتیش بازی اخر که بابایی تهیه کرده بود تو هم کلی ذوق کردی حیف که عکس ندارم ...
20 شهريور 1392

گذری به تولد یک سالگی سلوا جون

خشمل مامان همش حواست به کیک بو اخر سر هم دست رو کردی تو کیک خوردی نوش جونت....... بازیگوشم دوست نداشتی یه جابشینی تا ازت عکس بندازم من و مامانی کلی تلاش کردیم تا بشینی ازت عکس بگیریم و بلاخره عصرانه ای که من و مامانی ویکی از دوستانم تدارک دیدیم ...
20 شهريور 1392

شب عید فطر تولد قمری دخملکم

  عزیزکم شب عید فطر خدا یه فرشته مهربون از خزانه بهشت نصیب من و بابایی کرد و خدایا هزاران شکر برای این هدیه زیبایت ما هم به همین مناسبت بهترین روز زندگیمون رو جشن گرفتیم راستی مامانی فاطمه وبابایی مصطفی و خاله فهیمه ودایی صادق هم در شادی ما همراه بودن دخملکم قربون زبون شیرینت برم کی همش برای خودت تولد تولد میکردی وکلی ذوق کردی عاشق فوت کردن شمع بودی ...
20 شهريور 1392

پارک ارم

عسلک مامان بعد کلی دوندگی تو روز بلاخره حاظر شدیم بریم مهمونی خدیجه گلکم فکر نمیکردم اینقدر شجاع باشی همه بازی ها رو خودت تنهایی بازی کردی حتی تاب سواری اما بابایی چون تو رو برای بازی کردن برده بود من کمتر پیشتون بودم ندیدم که چقدر بازی کردی خوب دیگه مامانی من هم نیاز به تفریح داشتم برای همین بابایی تو رو برد برای بازی اما همه اتفاق های افتاده رو برام تعریف کرد اولش فکر کردم داره شوخی میکنه اما یکی دو تا از بازی ها همراهتون اومدم دیدم همش واقعی بوده وخیلی خوشحال شدم وبه خودم بالیدم که دخملک شجاعی دارم حیف که بابایی حوصلش نگرفت که دوبینو ببره ازت عکس بگیره اما من چندتایی ازت عکس گرفتم راستی نازکم تا لحظه اخر از کنا هر وسیله ی ...
8 شهريور 1392

هفته پر مشغله

این هفته که گذشت هفته پر مشغله ای بود مامانی اینا اسباب کشی داشتن وبه خونه جدید رفتن ما هم درگیر این جابه جایی بودیم اکثرا تو پیش بابایی میموندی منم میرفتم کمک مامانی از هم دور بودیم گلکم اینروزها هم خواب خوراکت بهم ریخته بود ساعات خوابیدنت .غذا خوردنت.............. اما عسلکم قول میدم که جبران کنم راستی مامانی فراموش نکردم هشتم یعنی اخر این هفته بهترین روز زندگیمونه که خداوند مهربون تو فرشته ناز رو بهمون داد توووووووووووووووووووووووووولدت مباررررررررررررررررررررررک گلکم امروزم خدیجه شام دعوت کرده اونم پارک ارم منم دوربینو شارژ کردم تا هنگام بازی کردنت ازت یه عالمه عسکهای خشمل بندازم ...
8 شهريور 1392

تیپ جدید سلوا

دخملک نازم عاشقتم   عزیز دلم به دلیل اینکه   زود به دنیا اومدی مو نداشتی همیشه منتظر  این بودم که موهات   در بیاد تا گلسر برات بزنم بعد از اینکه   موهات در اومد حالا عاشق این بودم که   موهات بلند بشه تا بتونم برات ببندمت وهمیشه برات گلسر    میخریدم تا اینکه به ارزوم رسیدم عسلکم   موهات بلند شد منم از خدا خواسته زود   موهات رو بستم  تازه مهمونی هم   دعوت داشتیم منم لباس جدیدت رو تنت کردم  جلو موهات هم برای چتری کوتاه کردم    وبا کمک بابایی برات سشوار   کشیدم ...
7 مرداد 1392